احساس تکانی در شانه هایم کردم ،همزمان صدای چند مؤذن محل شنیده می شد.
همسرم دوباره شانه هایم را تکان داد و گفت :بلند شو نماز بخوان! و گرنه قضا می شود.
- دیروز عصر تمرین فوتبال رفته بودم وشب هم دیر وقت خوابیدم،اصلاً حال و حوصله نماز خواندن را نداشتم-
در عالم خواب و بیداری گفتم: صحیح است،می خیزم، اما دوباره به خواب رفتم.
اما یک چیز مرا آزار میداد و به قول بعضی ها "یک چیز در دلم می گشت".
آیا دغدغه،این بود که بخوابم یانماز بخوانم یا چیز دیگری؟
نمیدانستم،ولی چیزی آرامم نمی گذاشت.شاید در خوا ب چرت می زدم.
بعد از چند دقیقه یادم آمد که این دلشوره از چه است!
دیروز از تمرین فوتبال که بر می گشتم یک تربوز کلان "هندوانه بزرگ" از دکان به خانه آوردم و نصف آن را بعد از صرف غذا نوش جان کردیم و نیم دیگر آن را- چون یخچال نداشتیم- به خاطر آنکه تا صبح نگندد در فضای سرد بیرون اتاق روی آبدان گذاشتم.
آری تمام دغدغه من در آن لحظه خواب و بیداری این بود که مبادا خواب بمانم و آفتاب روی نیم تربوز بیاید و آن را فاسد نماید.
گنده نشدن نیم تربوز خواب آرام از من ربوده بود نه قضا شدن نماز صبح.
بعد از ساعتی خواب و بیداری با یادآوری نیم تربوز ، فوری از جا برخاستم و نیم تربوز را از بیرون اتاق داخل آوردم و بعد رفتم سراغ وضو گرفتن.
اما آفتاب به من پوزخند می زد.
0 نظرات:
ارسال يک نظر
دوست من خوش آمدی