مرا از ریزش بمب های فسفری بیگانگان در ولایت فراه هراسی نیست،
مرا از سپری کردن شب های طولانی تنهایی ،
رنج های روزهای شکنجه زندان بیمی نیست
از نیامدن باران و آمدن خشکسالی ترسی نیست
از سقوط شهرم به دست طالبان خوفی نیست
از هجوم انتحاری های گمراه هراسی نیست
من از دیدن کودک هموطنم که بمب های یورانیومی دوستان خارجی
چهره اش را عوض کرده بود
نمی گریم
آنقدر که:
من از سقوط اخلاق در مردمم می ترسم
من از روزی می ترسم که گویند:
وطن یعنی چه ؟
شرافت چیست ؟
فداکاری و ایثار کیلویی چند؟
از لحظه ای بیمناکم که :
مردم گروگان پول و مقام شوند
مردم فروخته شوند
عشق آلوده شود
مسوولیت ها پایان یابد
دوستی و محبت قربانی منفعت ونیاز گردد
چاپلوسی و تملق،تواضع نامیده شود
حرام خوردن زیرکی و هوشیاری محاسبه شود
جوان باشد اما جوانی نه
جوان باشد اما امید و انگیزه نه
مصلحت های شخصی مادر قانون شود
مال بیت المال از مردم نباشد
قاضی شهر به میل سلطان حکم کند
گنهکار حاکم و بی گناه محکوم شود
قانون فقط برای مردم عادی وضع گردد
عده ای دین و خدا را در انحصار خود گیرند
خدا از محکمه و مسجد رانده شود
یا به آسمان ها و آخرت تبعید شود
من از لیلام و حراج ارزش های انسانی
می گریم
من از سقوط اخلاق و عاطفه ها
بر خود می لرزم
0 نظرات:
ارسال يک نظر
دوست من خوش آمدی